ابن هشام الحميري ( مترجم : سيد هاشم رسولى محلاتى )
58
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي )
( 1 ) رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بعمر فرمود : او را رها كن ، سپس بعمير فرمود : پيش بيا . عمير نزديك آمده و برسم جاهليت گفت : صبح بخير . رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : اى عمير خدا تعارفى بهتر از تحيت تو ( و مردم جاهليت ) بما آموخت و آن سلام است كه تحيت اهل بهشت نيز مىباشد . عمير گفت : اى محمّد به خدا سوگند پيش از اين نيز اين تحيت را شنيده بودم سپس رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به او فرمود : اى عمير براى چه بمدينه آمدهاى ؟ گفت : براى نجات اين اسيرى كه در دست شما گرفتار است ، و اميدوارم در آزاديش با من به نيكى رفتار كنيد . رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : پس چرا شمشير به گردن خود آويختهاى ؟ عمير گفت : روى اين شمشيرها سياه باد ، مگر اين شمشيرها به كار ما خورد ! ؟ حضرت فرمود : راست بگو براى چه آمدى ؟ گفت : براى همين كه گفتم . رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : ( اكنون من بگويم براى چه آمدى ) تو و صفوان بن امية در حجر اسماعيل با هم نشستيد و راجع بكشتگان بدر سخن گفتيد ، تو گفتى : اگر مقروض نبودم و ترس بىسرپرست شدن عائلهام را نداشتم هم اكنون ميرفتم و محمّد را مىكشتم ، صفوان متعهد شد كه قرضت را ادا كند و عيالت را سرپرستى كند تا تو بدين شهر بيائى و مرا بكشى ! ولى بدانكه خداوند ميان من و تو حائل است و مرا حفظ مىكند ! عمير ( سر تا پا گوش شده بود و سخنان رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را كه عين حقيقت بود كلمه به كلمه مىشنيد و چون سخنان آن حضرت بپايان رسيد بدون تأمل پيش رفته ) گفت : گواهى مىدهم كه تو رسول خدا هستى . . . و ما تا كنون تو را در مقابل خبرهائى كه از غيب و از آسمان ميدادى تكذيب مىكرديم . . . و اينكه اكنون خبر دادى جريانى بود كه جز من و صفوان ديگرى از آن اطلاع نداشت ، و به خدا سوگند من